چهل روز هست که از آسمانی شدنت میگذره.چهل روز از آخرین نگاهت. چقدر اون نگاه پر از حرف بود.بوسه های آخری که به صورتم زدی رو هنوزم روی گونه هام حس میکنم. یادت میاد؟؟ درست یک ساعت قبل از رفتن به بیمارستان بود. انگاری خودت خوب میدونستی که دیگه بازگشتی وجود نداره.قبل از رفتنت، مدام صدات میکردم، دستات توی دستم بود اما چیزی نمیگفتی و فقط عمیق نگاهم میکردی.رفتی و منو با یک نگاه عمیق که هرگز از ذهنم پاک نمیشه تنها گذاشتی.ای کاش خدا امروز بهمون هدیه میداد و میتونستیم شما و مامان رو ببینیم، دستای گرمتون رو دوباره لمس کنیم،دوباره صداتون رو بشنویم و با تمام وجود بغلتون کنیم. اما....خیلی دلم براتون تنگ شده.دوستت دارم حضرت پدر، دوستت دارم حضرت مادر و با تمام وجودم شما رو می ستایم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 8:18 AM توسط بنده خدا
|
برچسب:
نویسنده: نگین رادمنش
تاريخ: جمعه
29 مهر
1401 ساعت: 18:36