خرید بک لینک
چهل روز هست که از آسمانی شدنت میگذره.چهل روز از آخرین نگاهت. چقدر اون نگاه پر از حرف بود.بوسه های آخری که به صورتم زدی رو هنوزم روی گونه هام حس میکنم. یادت میاد؟؟ درست یک ساعت قبل از رفتن به بیمارستان بود. انگاری خودت خوب میدونستی که دیگه بازگشتی وجود نداره.قبل از رفتنت، مدام صدات میکردم، دستات توی دستم بود اما چیزی نمیگفتی و فقط عمیق نگاهم میکردی.رفتی و منو با یک نگاه عمیق که هرگز از ذهنم پاک نمیشه تنها گذاشتی.ای کاش خدا امروز بهمون هدیه میداد و میتونستیم شما و مامان رو ببینیم، دستای گرمتون رو دوباره لمس کنیم،دوباره صداتون رو بشنویم و با تمام وجود بغلتون کنیم. اما....خیلی دلم براتون تنگ شده.دوستت دارم حضرت پدر، دوستت دارم حضرت مادر و با تمام وجودم شما رو می ستایم. + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 8:18 AM توسط بنده خدا  | 

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: جمعه 29 مهر 1401 ساعت: 18:36

مامان و بابای مهربونم سلام. خوبین؟؟ عیدتون توی آسمون مبارک. چقدر دلم براتون تنگ شده. دیشب خیلی جاتون توی جمع خانواده خالی بود. میدونم که از اون بالا، از توی آسمون خدا، همه ی ما رو میدیدن. میدونم که شادی و لبخند بچه ها رو میدیدین. من لبخند شما رو حس میکردم.دوستتون دارم و همیشه دلتنگتون که فقط یکبار دیگه دستان مهربونتون رو بگیرم. + نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 7:23 AM توسط بنده خدا  | 

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: جمعه 29 مهر 1401 ساعت: 18:36

مامان و بابا سلام. حالتون خوبه؟؟ توی آسمون همه چی روبه راهه؟؟چقدر دلم براتون تنگ شده و ببخشید از اینکه امروز نتونستم بیام پیشتون. درد بهم اجازه حرکت کردن رو نمیده و تو این مدت جدایی، امروز اولین پنجشنبه ای هست که نتونستم بیام به دیدارتون و چقدر سخته این دلتنگی. برام دعا کنید که زود خوب بشم چون این حالم رو دوست ندارم. دوستتون دارم و با همه ی وجود قلبم براتون میتپه.روحتون در آرامش و بهشت جایگاه ابدیتون. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ ساعت 4:57 PM توسط بنده خدا  | 

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: جمعه 29 مهر 1401 ساعت: 18:36

صفحه بندی